به حال آرزوهای محال خویش می خندمگذشته کارم از گریه ، به این تشویش می خندم.هزاران دفعه باریدم که جایش پُر شود امّابه این احساس غمگین و غم دوریش می خندم.نقابی می زنم روی تمام خستگی هایمبه آن روزی که قلبم را ، پس آوردیش میخندم.چه رویاهای شیرینی که در سر داشتم امّابه این شوخیِ دنیا و سر بازیش می خندم.عجب پائیز سردی شد ، در این دوری و تنهاییخدا می داند این را که ، به تنهائیش می خندم.ندارم هیچ امیدی ، به فردایی که می آیدچه خواهد شد نمیدانم ، فقط از پیش می خندم.به آزادی ، به خوشبختی ، بدون درد و دلتنگیبه این حس رهایی که ، تو می فهمیش می خندم.(( آدمک آبی ))
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
تاريخ: سه
شنبه
2 آبان
1402 ساعت: 11:45