خرید بک لینک
به حال آرزوهای محال خویش می خندمگذشته کارم از گریه ، به این تشویش می خندم.هزاران دفعه باریدم که جایش پُر شود امّابه این احساس غمگین و غم دوریش می خندم.نقابی می زنم روی تمام خستگی هایمبه آن روزی که قلبم را ، پس آوردیش میخندم.چه رویاهای شیرینی که در سر داشتم امّابه این شوخیِ دنیا و سر بازیش می خندم.عجب پائیز سردی شد ، در این دوری و تنهاییخدا می داند این را که ، به تنهائیش می خندم.ندارم هیچ امیدی ، به فردایی که می آیدچه خواهد شد نمیدانم ، فقط از پیش می خندم.به آزادی ، به خوشبختی ، بدون درد و دلتنگیبه این حس رهایی که ، تو می فهمیش می خندم.(( آدمک آبی ))

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 11:45

ما که رفتیم و گذشتیم ولیدیگری را همچو من درگیر گیسویش نکن.با دو چشم مستت آن دیوانه راجان من بازی نده ، کورَش نکن.در کنار هم اگر بودید و باریدن گرفتمثل یک رنگین کمان از دور ، جادویش نکن.کس ندارد طاقت آن روی زیبای تو رارو بگردان از دلش ، با عشق مسحورش نکن.هرچه میخواهی بگویی را بگواز علاقه دم نزن ، با هیچ مغرورش نکن.گر تمام این نباید ها شده ستلا اقل با او بمان ، دورش نکن........................................(( آدمک آبی ))..........................................

برچسب: نویسنده: نگار سامانی تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 11:45

صفحه بندی